Lilypie Kids birthday PicLilypie Kids birthday Ticker

به وبلاگ علی رضای مامان خوش آمدید

پسرم علی رضا محبوب ترین وبلاگ ها

خاطرات من و پسرم
سلام

خوب نمی دونم از کجا بگم. آخرین مطلبم را تقریبا دو سال پیش نوشتم. زمانی که تازه سر کار رفته بودم. یک سالی را مامانم از علی رضا مواظبت کرد و بعدش هم سه ماه مهد کودک و ۹ ماه هم ژپش دبستانی یک بود.

تو این مدت کلی بزرگ شده و کلی چیزهای خوب یاد گرفته.

در حال حاضر علی رضا یه پسر  ۵ ساله ی بازیگوش بسیار احساساتی و حساس بسیار بسیار بد غذا و خیلی باهوشه. با اینکه بازیگوشه ولی اصلا شرور نیست و به دیگران آسیب وارد نمی کنه.

از تاریکی می ترسه وبا اینکه حیوانات و حشرات را خیلی دوست داره زیاد به آنها نزدیک نمی شه.

با کمال خجالت هنوز برای خواب باید پیششش بخوابم در حالیکه دستش روی گونه ام هست براش قصه بگم.

اگه تونستم حتما عکس جدیدش را آپلود می کنم. در حال حاضر دسترسی به سایتهایی  که قبلا برای  اپلود استفاده می کردم امکان پذیر نیست.

میشه بپرسم شما از چه سایتی استفاده می کنید؟ 

پ.ن: مامان فاطمه و سارای عزیزم. نمی دونم چرا نمی تونم برایتان نظر بگذارم.

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم خرداد 1391ساعت 7:28  توسط مامان  | 

امروز بعد از مدتها به وبلاگمان سر زدم. چقدر دلم گرفت وقتی دیدم هنوز دوستانی هستند که فراموشمان نکرده اند ودلتنگمان هستند. راستش از خودم خجالت کشیدم که انقدر بی وفا شده ام. خیلی خیلی دوست دارم که دوباره بنویسم ولی نمی دونم چرا نمیشه.دل خوش و وقت ازاد و فکر بی مشغله می خوام.

مامان دو قلوهای ناهمسن، رامک جان و انیس عزیزم باور کنید که فراموشتان نکرده ام و روزی نیست که حداقل یک بار به یادتان نیفتم.

امیدوارم این دلنوشته کوتاه جرقه ای باشد که لازم داشتم.

دوستتان دارم


+ نوشته شده در  دوشنبه یکم خرداد 1391ساعت 8:57  توسط مامان  | 

سلام دوستان عزیزم

با شرمندگی باز هم اومدم. باور کنید همیشه به یادتان و به یادگلهای زیبایتان بودم و هستم. ولی نمی دانم چرا انقدر وقت کم میارم که نمی تونم اینجا بنویسم. بارها به وبلاگهای خوبتان که زمانی لحظه های تنهایی و غربتم را با خواندنشان پر می کردم سر زدهام با نظر یا بی نظر. اگر سلامی نکرده ام حمل بر بی ادبی نکنید چرا که خیلی وقتها چندین بار می نوشتم ولی متاسفانه به خاطر بدی اینترنت و سرعتش ثبت نمی شد.

بعد از این مقدمه بهتره اول از همه از تبریکهای قشنگتان به مناسبت سال جدید تشکر کنم من به نوبه خودم:

سال نو را به شما تبریک می گویم و آرزوی خوشی سلامتی و بهروزی برای همه شما و گلهای زندگیتان دارم

 

امسال بعد از شش سال عید را در وطن و در کنار خانواده هایمان گذراندیم. علی رضا هم که کلی بزرگ شده و از این نظر هم عید امسال حال و هوای متفاوت و خاصی داشت.

یک اتفاق مهم دیگر هم افتاد  وآن عقد کنان دایی و عمه علی رضا بود که حسابی باعث خوشحالی همه شد در عین حال باعث شد که سرمان شلوغ شود و مثل گذشته و آن طور که تصمیم داشتم نتوانم به وبلاگ علی رضابرسم. 

تا این بالا را درست بعد از عید نوشته بودم و قصد داشتم که تکمیلش کنم که متاسفانه تا به حال موفق نشدم حیفم آمد که حذفش کنم و اینجا نذارمش.

واقعا شرمنده همگی سما دوستان گلم هستم که همیشه احوالپرس ما بودید. اگه خودم بودم حسابی عصبانی می شدم که چرا خیری از خودش به من نمی ده. ممنونم که با این همه هنوز هم به یاد ما هستید و باور کنید روزی نیست که از تک تکتان یاد نکنم.بهتره برم سر اصل مطلب شاید لا به لای این مطالب دلیلی موجه برای نبودنم باشد.

حالا من دو ماهی هست که سرکارم  و علی رضا روزهارا تا بعد از ظهر که بابا میره دنبالش در کنار مامان جونش می گذرونه. اوایل یه مقدار ناآرومی می کرد یک بار صبح ها که من می رفتم سرکار یه گریه حسابی می کرد یک بار وقتی بابا می ذاشتش خونه مامان جون و می خواست بره و یک بار هم عصر که بابا می خواست بیارتش خونه که نمی خواست از مامان جون و دایی جدا بشه. حالا دیگه کم کم عادت کرده و گریه های ضجه دارش تبدیل شده به یه کمی اخم و تخم و اعتراض خاموش.

 در این مدت انقدر بزرگ شده و تغییر کرده که لیست کردن تواناییهایی که در این مدت به دست آورده واقعا سخته ولی بیشترین پیشرفتی که داشته تو حرف زدنش بوده حالا دیگه انقدر تندو تند و پشت سر هم حرف میزنه و جملات را ادامی کنه که باورم نمیشه تا همین چند وقت پیش غصه می خوردم که چرا مثل بچه های هم سن و سالش حرف نمی زنه.

از نظر پوشک و این حرفها هم کاملا پمپرز فری شده و خیال من راحت راحت شده. ولی به دلیل اینکه کمی دیر شروع به این کار کردم و علی رضا هم خیلی بازیگوش شده این پروژه بیش از حد معمول وقتم را گرفت. خوشبختانه قبل از اینکه شاغل بشم تمام شد.

در مورد شیرین کاری و جلب نظر دیگران هم خیلی خیلی پیشرفت کرده. دقیقاْ بلده که با هر کسی چطوررفتار کنه که خوشحالش کنه. وقتی کار بدی می کنه و می بینه که می خوام اخم کنم و دعواش کنم دستش را روی لپم میذاره و با لحن ناز و کمی دخترانه میگه: "مامانُ مامانُ منو ببین" و لبخندی تحویلم میده که با تمام دنیا هم عوضش نمی کنم. حالا در این شرایط می مانم که آیا یه کمی باهاش تندی کنم که دیگه کار بدش را تکرار نکنه یا ببخشمش و در آغوشش بگیرم و از آنجایی که ژن بچه لوس کنی تو خون همه مادران ایرانی هست البته که در اکثر قریب به اتفاق موارد راه دوم را در پیش می گیرم.

بازیهای علی رضا هم پیشرفته تر شده. قوه تخیلش خیلی خوب کار می کنه و حالا می تونه با مامان مغازه بازی یا خاله بازی کنه. انقدر قشنگ کتاب می فروشه و برای مامان که مهمونش میشه چای می ریزه که نگو. گاهی غصه می خورم که چرا نمی تونم بیشتر وقتم را باهاش بگذرونم و باهاش بازی کنم که می دونم در خلال این بازیهاست که اخلاق و خوب و بد را یاد می گیره.

احساس می کنم که دوران بسیار حساسی را پشت سر میذاره دورانی که آزادی وتوانایی انجام هر کاری را داره ولی قدرت تشخیص خوب و بد را نداره و این وظیفه و مسوولیت مارا سنگین تر می کنه. دوست دارم بچه ای را تربیت که همیشه آرزوش را داشتم بچه ای با ادب وتربیت که البته شیطونیها و بازیگوشیهای بچه گانه اش ر هم داشته باشه. نمی دونم تا چه حد موفق خواهم شد ولی تمام سعیم را خواهم کرد.

تا بعد...

پی نوشت ۱: ببخشید اگه غلط املایی و انشایی زیادی دارم. بدون اینکه ویراستاریش کنم ثبتش کردم.

پی نوشت ۲: هنوز هم نمی تونم با این سرعت اینترنت عکس آپلود کنم. ببخشید که کم حوصله ام.

پی »وؤة ۳: کلا ببخشید منو.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه چهارم خرداد 1389ساعت 2:20  توسط مامان  | 

بعد از این همه وقت تصمیم گرفتم که دوباره بنویسم از علی رضا و خاطراتش با خودم. در این مدت لحظات زیبا وشیرین زیادی داشتیم که آرزو کردم که اینجا ازشان بنویسم و همین طور لحظات تلخی و سختی که آرزوی درد دل و راهنمایی خواستن را در دلم زنده کردند.

گذشته از همه اینها در این مدت تقریبا سه ماهی که اینجا هستیم علی رضا از زمین تا آسمان فرق کرده و حسابی بزرگ شده به طوری که علاوه براطرافیانی که دیر به دیر می بیننش خود ما هم متوجه همه اینها شده ایم. حالا می خواهم فهرست وار گوشه ای از این تغییرات و تواناییهایی را که علی رضا در این سن که حدود 5/2 سالگی دارد را بنویسم.

از نظر گفتاری بسیار بسیار پیشرفت کرده به طوری که حالا تمام نگرانیهای ما در مورد دیر حرف زدنش از بین رفته. جملات سه و چهار کلمه ای را به راحتی به کار می بره. راحت می تونه منظورش را بفهمونه. فقظ هنوز جملات را با ساختار اصلی خودشان ادا نمی کنه. جای فعل و فاعل را جا به جا می کنه. به جزدرجملات امری در بقیه جملات فعلهارا هنوز از نظر زمان و شخص درست ادا نمی کنه مثلا بعد از اینکه شیرینی می خوره می گه:"شیرینی خوردی".

تمایل زیادی به تکرار جملات و کلمات بعداز دیگران داره مخصوصا اگه قبلا آن را نشنیده باشه و این زمینه بازی و تفریح با دیگران مخصوصا دایی و عمو را فراهم می کنه. آنها جملات و کلمات مختلفی را به کار می برند و علی رضا با آن لهجه کودکانه و شیرینش تکرار می کنه.

هنوز در ادای بعضا از حروف مثل کاف و ر ولام و خ مشکل داره وبیشتر حرف نون را حایگزین آنها می کنه مثل "سنام" (سلام) "بُنو" (برو) و... و به همین خاطر فهم کلامش برای غریبه ها مشکله و به مترجم نیازداره ولی اطرافیان و فامیل نزدیک متوجه بیشتر کلماتش میشن.

نسبت به قبل خیلی بهترو بیشتر معنی حرفام را می فهمه و اگه به حرفم گوش نمی ده به خاطر استقلال طلبی و لجبازیشه. وقتی با دیگران راجع به رفتارهاو کارهاش صحبت می کنم فورا متوجه میشه و عکس العمل خوب یا بد نشون میده. مثلا یه روز با عمه اش راجع به اینکه همیشه اسباب بازیهاش را تو خونه پخش می کنه صحبت می کردم یه دفعه متوجه شدیم که رفته و کارتون اسباب بازیهاش را آورده همه را که تازه جمع کرده بودم داره می ریزه بیرون. بچه ام می خواست صحت حرفای مامانش را ثابت کنه که دروغگو در نیام.

نسبت به پدیده ها و اشیاء اطرافش بسیار دقیق است.به تمام جزییات دقت می کنه واز من اسم جزء به جزء آنها رامی پرسه وبه خاطر می سپاره. فقط کافیه یه جابریم و ببینه که از یه کمد یا کابینتی شیرینی یا اسباب بازی بیرون آمد. حتی اگه دو ماه دیگه به آونجا بریم صاف میره سراغ همون کمد یا کابینت.

کلاً حافظ دیداریش خیلی بهتر از حافظه شنیداریشه به طوریکه هنوز نتونستم یه شعرکوتاه هم یادش بدم اصلا علاقه ای به این کار نشون نمیده و بعد از یکی دوبار تکرار حوصله اش سرمیره. مثلا از شعر یه روزی آقا خرگوشه فقط این جمله را یاد گرفته "دردوش نفت" تازه این شعر مورد علاقه اشه که خیلی دوست داره که همراه انجام پانتومیم براش بخونم.

یکی از اتفاقات مهم دیگه ای که براش افتاده شروع پروژه از پوشک گیریه که حدود سه هفته ایه که درگیرشم (البته قبلا هم دوبار یک بار در بلژیک و یک بار هم خونه مامان جون با شکست مواجه شده بود). بعد از اسباب کشی که به خاطر بیماری سخت علی رضا طولانی هم شد، اولین کاری که کردم شروع این کار بود که حالا بعد از 4 هفته تقریبا 50 درصدکار انجام شده، علی رضا حالا وقتی خونه هست دستشوییش را توی توالت فرنگی خودش که به شکل خرگوش هم هست می کنه ولی گاهی هم فراموش می کنه مخصوصا وقتی مشغول بازی ویا تلویزیون دیدنه. خلاصه اینکه کار ما هم شده شستشووچهارچشمس پاییدن علی رضا. نکته مهم اینجاست که اصلا حاضربه رفتن به دستشویی نیست و هرجا می ریم یا باید پمپرز بشه یا خرگوشش را هم همراه ببریم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم بهمن 1388ساعت 14:43  توسط مامان  | 

بعد ار این همه وفت ننوشتن نمی دانم از کجا شروع کنم و چه بنویسم. دوست دارم مثل همیشه تمام خاطرات تلخ وشیرینم با علی رضا را اینجا بنویسم تا هیچ وفت فراموشمان نشود. مخصوصا این روزهارا که یک نقطه تغییر در زندگی هر سه ما هست. بهتره که از اول شروع کنم.

صبح روز جمعه 15 آبان ساعت 6 صبح، خانه کوچکمان که تولد گاه گل زندگیمان بود را برای همیشه ترک کردیم.با قطار تا پاریس رفتیم. در تمام این مدت علی رضا خوشحالتر و سرحالتر از همه ما بود. از قطار سواری و ماشین سواری لذت می بردوهر دوی ما مخصوصا بابا را کنار خود داشت. چقدر بچه ها ساده اند و چقدر خوب می توانند از لحظه لحظه زندگیشان استفاده کنندو لذت ببرند. به هر حال آنقدر که انتظارش را داشتم شیطونی و اذیت نکرد ( گاهی اوقات بدبینی چیز خوبیه ).

چند ساعتی را که در فرودگاه پاریس بودیم تا بچه ای 4-5 ساله می دید به طرفش می رفت . بااشاره های کودکانه اش مثل لبخندو قایم شدن و دالی کردن آنها (مخصوصادختر بچه ها)را واداربه دویدن و بازی با خودش می کرد. به سالن پرواز که رفتیم از شیشه های سالن هواپیمایی را که اتفاقا iran  air  بود را دید وبا "اَتار اَتار" (قطار) گفتن می خواست که از همان جا بره و سوار هوا پیما بشه.ایستاده بود یه جا و گریه می کرد و یه قدم جلوتر نمی آمدو من و بابا را که چندین کیف و ساک دستمان بود حسابی کلافه کرده بود. بعد از به کار بردن هزار ترفند مهربانانه مثل ناز کردن و خواهش کردن و پیشنهاد شیرینی و شکلات، آخر مجبور شدیم با دعوا و کشان کشان با خودمان ببریمش. موقع بازرسی هم آژیر برایش به صدا در آمدو هنگامی که مامورsecurity  می گشتش یه کمی ترسیده بود ولی مثل یه مرد (یاد  my baby افتادم) اصلا گریه نکرد. مامور امنیتی هم که عذاب وجدان گرفته بود، یه ماشین از تو ساکهای خودمان که اونجا پخش وپلا شده بود برداشت و بهش داد تا دلش را به دست بیاره.

داخل هوا پیما هم چون ردیف وسط نشسته بودیم هیچ متوجه فرق بین هواپیما با قطار نشد وچون حسابی هم خسته بود دو ساعتی را خوابید ؛ وقتی هم که بیدار بود به جز نوشابه و شکلات چیز دیگه ای  نمی خورد. با یه خانم مسن که کنارمان نشسته بود دوست شده بود و آله (خاله) صداش می کرد و با لگوی ماشینی که بهش هدیه دادند بازی می کرد. 

ساعت 11:30 به وقت تهران در فرودگاه فرود آمدیم. پدر بزرگها و مادر بزرگها ، عموی بزرگش و عمو مهدی، همه از یزد به استقبال ما آمده بودند. بر خلاف تصورم علی رضا به راحتی با همه آشنا شد و اصلا غریبی نکردو از همون اول خودش را تو دل همه جاکرد.

دوروزی را تهران ودر منزل عمه من بودیم ودر این مدت علی رضا کلی ذوق و شوق داشت ، چراکه مورد توجه همه بود و تادلش می خواست همبازی داشت. البته هنوز هم وضع به همین منواله و کلی هوا خواه داره.

در این یک ماهه با همه فامیل آشنا شده و همه را با اسم می شناسه و با هر کسی هم بازی مخصوصی داره. طبق روال گذشته بچه ها و آقایان را بیشتر تحویل می گیره و اگه کس دیگری نباشه یه نیم نگاهی هم به خانما داره. خیلی جالبه که در هر جمعی سراغ کوچکترین فرد میره و وادارش می کنه که باهاش بازی کنه. تو بازیهاش هم می خواد که لیدر باشه و هر چی میگه دیگران اطاعت کنند. با این خصوصیت تو بازی با بزرگترها مشکل نداره ولی بچه های کوچکتر کمتر زیر بار زور میرن . البته کم کم داره یاد می گیره که چطور با بچه های دیگه بازی کنه و در جمع از بازیشون تبعیت کنه ولی این کار زمان می بره، چون تا حالا همیشه اون بوده که رییس بوده.

با عمو مهدی و دایی عباس بیشتر از بقیه دوست شده و وِرد زبونش اسم اونهاست. گاهی این دوستی به ضررشون تموم میشه چون همیشه باید به حرفش گوش کنندو باهاش بازی کنند وهر جامیرن علی رضا هم دنبالشون میره.

یاد گرفته تا کسی وارد میشه بهش سلام می کنه و میگه:" سلام، اوبی؟" و موقع خدا حافظی هم باید طبق پروتکل خودش سه مرحله را بگذرونه "بوس بوس"، " دست بده"،  "بای. بای" وقتی هم جایی میریم حتما باید زنگ را خودش بزنه و خودش هم میگه  "کیه؟". شبها هم که میخوابه به همه "شب، شب" میگه.

کلا در این مدت از نظر حرف زدن کلی پیشرفت کرده و جمله های سه کلمه وبیشتر هم به کار می بره ولی هنوز در تلفظ بعضی حروف مثل خ ، ر مشکل داره و به جایشان حروف دیگر را جایگزین می کنه، به همین خاطر هم بیشتر مواقع باید حرفهایش را برای دیگران ترجمه کنم. ولی از نظر من زبون شیرینی داره. جملات سوالی هم که بیشتر به کار میبره اینه:" اینا چیاس؟" یعنی این چیه؟ و "اینا کیاس؟" یعنی این کیه؟ و " کوش؟" یعنی کجاست؟

مشکلی که داشت و در ایران تشدید شده، بد غذاییشه. به ندرت با ما و سرسفره غذا میخوره. غذاش شده عدسی و ماکارونی بدون گوشت و گاهی هم کباب تابه ای.

در این مدت بابا مشغول کار شده و من هم به دنبال شروع به کار هستم. اگه بشه می خوام شروع به درس خواندن کنم تا بتوانم تحصیلاتم را ادامه بدم. فعلا هنوز خونه مامان و بابای خودم ( مامان جون و بابا یی) هستیم و به محض تکمیل شدن وسایل زندگی و رنگ شدن خونه به محل جدید نقل مکان می کنیم تا سرو سامانی بگیریم. فعلا قصد ندارم علی رضارا مهد کودک بذارم تا فصل آنفولانزا تموم بشه. اگه سرکار هم رفتم مامان جون مهربون زحمت نگهداری از تنها نوه اش را تقبل می کنه.

این هم چند تا عکس از روزهای آخر حضور در بلژیک:

علی رضا در سیرک

علی رضا در سیرک شهر گنت و عکس العملش موقع دیدن موتورسواری در قفس. 

اتمیوم در بروکسل

 علی رضا در بروکسل مقابل اتمیوم که نماد انرژی اتمی است.

مینی یوروپ

و این هم علی رضا در اروپای کوچک که بیشترش داشت اینجوری گریه می کرد، چون می خواست بره و ماشینها و قایقها را برداره و باهاشون بازی کنه.

پی نوشت ۱: حالا می فهمم که شما دوستان عزیز چه شاهکاری می کنید که با این اینترنت کم سرعت وبلاگهاتون را میچر خونید آن هم با عکسهای زیبا.

پی نوشت ۲: متاسفانه به خاطر مشکلات اینتر نت کم سرعت dial up نمی تونم جواب نظرات خوبتون را بدم.  همه اش را میخونم ولی ترجیح میدم به جای جواب به وقتم را صرف سر زدن به خودتون بکنم. 

+ نوشته شده در  سه شنبه هشتم دی 1388ساعت 11:45  توسط مامان  | 

سلام بر همه دوستان گلم

با آمدن به اینجا و دیدن نظراتتان بسیار خوشحال شدم، فکر می کردم از یاد رفته ام ولی دیدم که همانطور که من به فکر شما عزیزان هستم شما هم مارا از یاد نبرده اید. البته از اینکه نگرانتان کردم شرمنده شدم. بعد از دو هفته امشب به اینترنت وصل شدم. تو این مدت حتی ای میلم را هم چک نکرده ام. راستش سرمان خیلی شلوغه، تجدید دیدار با عزیزانی که مدتها بود ندیده بودمشان و از همه وقت گیر تر هم برنامه ریزی و آماده سازی مقدمات برای شروع یک زندگی جدید. باید همه چیز را از اول شروع کنیم. بابا که مشغول کار شده و من هم در تلاشم تا کارم را شروع کنم. باور کنید هنوز مهمانیم و کامل مستقر نشده ایم.

اصلا به فکر تخته کردن در اینجا نیستم و تصمیم دارم به محض مستقر شدن دوباره از پسرم و خاطراتمان با هم بنویسم. مثل یه مادر خوب و وظیفه شناس.

بانخواندن وبلاگهای شما دوستان هم احساس خلا می کنم. شرمنده که نمی توانم به شما سربزنم.

برایمان از ته دلهای مهربونتون دعا کنید.

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوازدهم آذر 1388ساعت 18:30  توسط مامان  | 

سلام سلام عزیزان

حالا دیگه از ایران عزیز براتون می نویسم. ین روزها مثل خواب ورویا برامون بود. علی رضا که حسابی بهش خوش می گذره و دیگه مامان و بابا را تحویل نمی گیره. هر روز هم حرف زدنش بهتروبهتر میشه.

خیلی از دوستان پرسیده بودن که چرا برگشتیم. راستش دلایل زیادی برای موندن و دلایلی هم برای برگشت داشتیم و درکل به این نتیجه رسیدیم که برگردیم. امیدوارم تصمیم درستی گرفته باشیم.

ببخشید مجبورم تلگرافی بنویسم. خیلی دوست دارم که خاطرات این روزهارا کامل ثبت کنم ولی فعلا وقت و امکاناتم محدوده.

به امید خوشبختی همه شما و دلبندانتان.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم آبان 1388ساعت 7:50  توسط مامان  | 

سلام سلام وسلام

دوستان گلم از لطف همۀ شما عزیزان بابت تبریک تولدم بینهایت ممنونم. امیدوارم که لایق این همه محبت شما دوستان همیشگی و همینطور دوستان جدیدم باشم.

شرمنده ام که نتوانستم به طور اختصاصی پاسخگوی محبتتان باشم. دلم برای همگی شماو فرشته های گلتان تنگ شده.

این روزها سرم خیلی شلوغه. خانه مان از شلوغی در مرز انفجاره. همۀ اینها به خاطر اینه که تصمیم داریم برای همیشه به ایران برگردیم. خوب دیگه ما برای غربت ساخته نشده ایم بااینکه می دانم دلم برای خیلی از خوبیهای اینجا تنگ میشه ولی این روزها خیلی خیلی خوشحالم.امیدوارم فرصتی دست دهد تا بتوانم شما دوستان نادیده را از نزدیک ببینم.

این روزها اتفاقات تلخ و شیرین فراوانی برایمان افتاده که خداراشکر بیشترش شیرین بوده مثل رفتن به سیرک با علی رضا، رفتن به مینی یوروپ (اروپای کوچک) در بروکسل، مهمانی دادن و مهمانی رفتن و...و.... دوست داشتم خاطرات این روزهای شلوغ و شاد را برای علی رضا ثبت می کردم ولی چه کنم که وقت سر خاراندن هم ندارم. ان شاالله در اولین فرصت می نویسم.

خوب دیگه باید برم و لحظه شماری کنم برای روز جمعه ششم نوامبر ساعت ۱۰:۳۰ دقیقۀ شب که به امید خدا پایم را روی خاک وطن خواهم گذاشت.

پی نوشت: اینجا که دیگه اینترنت ندارم، ایران هم معلوم نیست که وضعیت اینتر نت و دسترسی به آن چگونه باشد. پس فعلاً همۀ شمارا به خدا می سپارم تا اطلاع ثانوی.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم آبان 1388ساعت 18:48  توسط مامان  | 

 

 

من پاییزیم

عاشق رنگهای پاییز

عاشق زیبایی غم بار پاییز.

من آبانیم

پاییز ی ترین ماه سال

قلب پاییز و

عاشق ترین ماه سال.

امسال اما با رسیدن ۴ آبان مثل سالهای گذشته خوشحال نبودم

بااینکه مصادف بود با شادمانه ترین اتفاقات عمرم

چرا که احساس می کنم دیگه دارم پیر میشم

دیگه دوست ندارم سنم را بگویم

هیچ گاه فکر نمی کردم ورود به دهۀ دیگری از زندگی این همه سخت باشد

دلم برای کودکیهایم، برای جشن تولدها و برای شادیِ باز کردن هدیه ها تنگ شده.

دلم پاییزی شده.

پاییز

 

پی نوشت ۱: فکر کنم حدس زدید که چند ساله شدم.

پی نوشت ۲: یه وقت فکر نکنید کادو نگرفتم. یایا یه کیف خیلی خوشکل به من هدیه داده. و تماسهای تلفنی از ایران وپیغامهای دوستان قدیمی هم هدیه های زیبایی بود که گرفتم.

پی نوشت ۳: این چند روز گذشته به تلافی گذشته یا بیرون بودیم یا مهمان داشتیم. خلاصه که سرمان کمی شلوع شده. در اولین فرصت به همه شما دوستان عزیز سر می زنم. یه وقت دلگیر نشید.

پی نوست ۴: اون عکس هم شاهکار خودمه و خیابانی در بروکسل است.

پی نوشت ۵: لازمه که اینجا هم از همۀ دوستان عزیزی که فارغ التحصیلی بابا را تبریک گفتن تشکر کنم. آرزوی روزهای خوب برای شما و فرشته هایتان را داریم

+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم آبان 1388ساعت 9:14  توسط مامان  | 

سلام سلام به همگی

امروز خیلی خیلی خوشحالم وخبرهای خوبی دارم. به لطف خدا بعد از شش سال ممارست وتلاشهای بابای مهربان، دیروز دوشنبه ۱۹ اکتبر، مراسم دفاع از تز دکترا و جشن فارع التحصیلی بابا برگزار شد. این چند ماه اخیر برای ما همراه بااسترس فراوان وبالا پایین شدنهای بسیار بود. حتی دوهفته پیش اتفاقی افتاد که نزدیک بود این پروسه ۳-۴ ماه دیگه طول بکشه وبا توجه به شرایطی که ما داشتیم این مساوی یود با نا امیدی خیلی زیاد برای هردوی ما. ولی با دعاهای فراوان خودمان وپدر مادرهای دلسوزمان به طور معجزه آسایی همه چیز درست شد و حالا با آسودگی خاطر و خوشحالی دارم اینجا می نویسم.

هدیه عمو حمید (بابای پریسا)

با اینکه زحمت اصلی را بابا کشید وبیشتر سختیها به دوش اوبود، آماده شدن برای پذیرایی از مدعوین که شامل اساتید، دوستان و همکاران می شدند به عهده من بود. کلاً من مهمانی دادن ومهمانی رفتن را خیلی دوست دارم ولی با توجه به کم بودن رفت وآمدهایمان خیلی در این امر خبره نیستم واینکه بخواهم از حدود ۶۰ نفر مهمان پذیرایی کنم با اینکه مسرت بخش بود ولی استرس زیادی هم همراه داشت. ولی همه اینها با همکاری و کمکهای زیاد دوستم (مامان حسنی خانم) آسان شد ودر آخر از نحوۀ برگزاری مراسم وپذیرایی خیلی راضی بودم. البته عمو حمید (بابای پریسا وعلی رضا) وعمو مجتبی هم خیلی کمک کردند.

مهمانی به صورت مهمانی عصرانه در محل دانشکده برگزار میشد. برای پذیرایی هم سمبوسه، سالاد ماکارونی، ساندویچ کالباس و مسقطی آماده کردیک وتعریف از خود نباشه همه پی خوب وخوشمزه بود. قسمت بد قضیه هم عدم حضور تمامی مدعوین بود به طوریکه فقط حدود ۳۰ نفر آمده بودند.

میز پذیرایی

میز غذا

وحالا بپردازیم به علی رضا که صاحب اصلی اینجاست. از چند روز قبل که خریدکردنهایمان شروع شد تنها همراهم علی رضا وتنها کمکم کالسکه اش بود که حالا به خاطر حمل بارهای زیاد قراضه شده وصدای ناله اش به آسمان رفته. علی رضا بعد از دوروز به این امر عادت کرده بود وتا صبحانه می خوردیم وبابا می رفت دانشکده، او هم منتظر بود شال وکلاه کنیم وبریم "دَدَ". خداییش خیلی هم اذیت نکرد وپسر نسبتاً حرف گوش کنی بود. ولی سختی کار دو روز آخر بود که باید خونه می موندم ولوازم پذیرایی را آماده می کردم. به محض یه کم طولانیتر شدن حضورم در آشپزخانه وبا مشغول شدنم به کار و عدم توجه، حوصله اش سر می رفت و بنای مامان بیا ومامان بیا  می گذاشت وبه هر نحوی می خواست من را از کارم بیکار کنه وبه بازی با خودش مشغول.  گریه، بوس کردن، شیرین زبونی، آویزان شدن و رقصیدن از انواع حربه هایی بود که به کار می برد.

روز یکشنبه بعد از ظهرهم که خاله برای کمک به من آمده بود، بهتر بود ولی هر کاری می کرد یا هر چی تو تلویزیون می دید باید با آن زبان نصف نیمه اش برای خاله توضیح میداد. ولی روز دوشنبه صبح که برای درست کردن انتهایی سمبوسه ها به خانه خاله رفتیم با دیدن حسنی جان شیطونیاش شروع شد. یه وقت می دیم که ۱۰- ۱۵ دقیفه با خوبی وخوشی باهم بازی می کنند و هی قربون صدقه شان می رفتیم ولی در همین حین یه دفه صدای گریه حسنی خانم بلند می شد که علی رضا اذیتم کرده. یا هولش میداد یا به شوخی به سرش یا گردنش دست می زد و می خندید یا اسباب بازیش را بر می داشت وبهش پس نمیداد یا... یا... یاو.... خلاصه که یه کمی شیطونی کرد ومن هم شرمنده دوستم می شدم ولی خ.بیش این بود که کارهای خشن مثل زدن یا گاز گرفتن انجام نمی داد. یه چند باری هم بر خلاف میلم دعواش کردم وبهش گفتم بره رو مبل بشینه وتکون نخوره یا بره تواون یکی اتاقِ خاله وقربونش برم زود به حرفم گوش می داد. آخر سر هم دیگه یاد گرفته بود تا صدای حسنی جان در می آمد میرفت می بوسیدش و می گفت "بَشید".

موقع مهمونی هم اولش باز هم با حسنی بازی می کرد وباز هم همان آش بودوهمان کاسه ولی فرکانس گریه های حسنی نسبت به خونه شان کمتر بود. وقتی هم که کیانا خانم یکی دیگر از بچه های دوستان که یک دختر خانم ۶ سالۀ مهربون وبچه دوسته (مخصوصاً از نوع علی رضاییش) هست آمد، دیگه بیشتر با او مشغول بود وکلی کیف می کرد که یکی پیدا شده که لی لی به لالاش میذاره و هر کاری براش می کنه از خوراکی وشیرینی دادن تا روی صندلی نشوندن ودورتادور سالن گرداندن. وقتی هم دفاع بابا تموم شد و همه مهمانها آمدندبه سالن پذیرایی، دیگه من کمتر حواسم به علی رضا بود واو هم به بازی با عموها و بابا مشغول بود و کمتر سر به سر حسنی می ذاشت. تلفات شیطونیهاش هم شکستن سه تا لیوان بود.

علی رضا درحال ناخنک زدن

علی رضا پایان نامۀ بابا را به دست گرفته

 

پی نوشت: روز دختر را به همۀ دختر های شیرین وبلاگستان تبریک می گوییم

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 16:23  توسط مامان  | 

 
>